|
کوئین مری البته كشتي كويين مري يك خانه نيست ولي درست مثل خيلي از خانههاي قديمي به تسخير ارواح درآمده است. كوئين مري كه زماني يك كشتي اقيانوس پيماي لوكس و مجلل بود، بعد از اينكه روزهاي اقيانوسنوردي خود را پشتسر گذاشت، در سال 1967 توسط فردي از اهالي كاليفرنيا خريداري شده و به يك هتل تبديل شد. پرروحترين نقطه كوئين مري موتورخانه آن است. جايي كه پسرك 17 سالهاي در آن طعمه آتش شد و جان خود را از دست داد. مردم بسياري ميگويند صداي ضربه خوردن به لولهها و درهاي كابينهاي ا ين كشتي را با گوش خود شنيدهاند. در جايي از كشتي كه درحال حاضر سالن لابي هتل ميباشد بارها بانويي سپيدپوش ديده شده است و اشباح چندين كودك، استخر كشتي را به تسخير خود درآوردهاند. روح دختر كوچولويي كه گفته ميشود گردنش در يك حادثه در استخر شكست هنوز هم مادر و عروسكش را ميخواهد. راهروي رختكن استخر، منطقهاي پر از اتفاقات غير قابل توضيح است. مبلمانها بيدليل از جاي خود حركت ميكنند، مردم احساس ميكنند دستاني نامرئي آنها را لمس مينمايند و روحهاي ناشناسي ظاهر ميشوند. در دماغه كشتي هرازگاهي ميتوان صداي جيغ يك روح را شنيد. جيغي توام با درد كه ميگويند صداي ملوانی است که در زمان تصادف کشتی کشته شد. + نوشته شده در Tue 8 Jul 2008 11:10 AM توسط حسين |
راستی ۱۲ خرداد تولد زهرا جون هست... من از همین جا به زهرا جون تبریک می گم.... این هم وبلاگ زهرا جون:www.zahrakhanomegol.blogfa.com + نوشته شده در Mon 2 Jun 2008 9:13 AM توسط حسين |
برج لندن يكي از معروفترين و ماندگارترين بناهاي تاريخي دنيا برج لندن است كه در عين حال يكي از پرشبحترين ساختمانهاي دنيا نيز قلمداد ميشود بيشك ناشي از تعداد زياد اعدامها، قتلها و شكنجههايي است كه در هزار سال گذشته در پس ديوارهاي اين محل صورت گرفته است. بارها و بارها گزارش شده است كه افراد مختلفي در دور و اطراف برج روح ديدهاند. در يك نيمه شب زمستاني در سال 1957 يكي از نگهبانان از صداي برخورد يك شي به سقف از جا پريد. وقتي براي پيگيري و بررسي از اتاقك بيرون رفت موجودي سفيدرنگ و بيشكل را ديد كه بر روي برج قرار گرفته است. مدتي بعد آنها دريافتند كه (ليدي جينگري) در تاريخ 12 فوريه سال 1554 درهمان محل سر از بدنش جدا شد. شايد سر شناسترين سكنه برج لندن روح (آن بولين) باشد. او يكي از همسران (هنري هشتم) بود كه در سال 1536 در اين برج سرش زير گيوتين گذاشته شد. روح او در مواقع بيشماري ديده شده است گاهي سرش را در دست دارد و بر روي (برج سبز) يا در كليساي سلطنتي برج قدم ميزند. ديگر ارواح اين برج، روح (هنري ششم)، (توماس بكت) و (سر والتر رالي) ميباشند. يكي از مخوفترين داستانهاي برج لندن درباره مرگ (كنتس ساليز بري) ميباشد. اين كنتس در سال 1541 به علت دست داشتن در چند جنايت (كه امروزه اعتقاد بر اين است كه اين زن بيگناه بود) به مرگ محكوم شد. وقتي كه كنتس را به سوي چوبهدار ميبردند او از دست سربازان گريخت و فرار كرد ولي چند لحظه بعد توسط مردي كه تبرش را به سوي وي پرتاب كرد كشته شد. صحنه اعدام كنتس ساليز بري بارها توسط ارواح برج سبز نمايش داده شده و توريست هاي حاضر در برج با چشم خود آن را ديده اند. + نوشته شده در Mon 12 May 2008 3:15 PM توسط حسين |
مترجم : فاطمه عبدوسي – منبع: SHADOW LAND در اين قسمت مي خواهم همراه با شما توري گردشي به مرموزترين و وحشتناک ترين مکان هاي ارواح دنيا داشته باشيم و شما را با معروفترين آنها آشنا سازيم.
+ نوشته شده در Sun 4 May 2008 4:44 PM توسط حسين |
تجربه مرگ اين داستان اتفاقي است که تا آخر عمر زندگي (( ديويد گوينس)) را عوض کرد. وقتي ديويد سيزده سال داشت سوار بر دوچرخه در راه مدرسه بود که با يک کاميون سيمان تصادف کرد. تجربه نزديک شدن به مرگ بسياري از اسرار زندگي پس از مرگ را به او نشان داد و به سوالاتي که چرا ما در دنيا هستيم پاسخ دادو پايان به او حق انتخاب داده شد. حق انتخابي که به همه مي دهند. احساس ترس همراه با فشار تصادف را به خاطر دارم ولي بيش از اين چيز زيادي در يادم نمانده است . نه فشرده شدن و يکي شدن با دوچرخه و نه پرتاب شدن به چندين متر آن آن طرف تر. تصوير بعدي که در ياد دارم صحنه ي اتاق اورژانس بيمارستان است . صحنه اي ناب و يگانه که در طول عمر زميني ام مثل آن را نديده بودم. مي گويم ناب و يگانه زيرا من بدن خود را در بخش اورژانس مي ديدم. تمام کار هايي که پرستاران و پزشکان روي من انجام مي دادند مشاهده مي کردم ولي من در بدنم نبودم. من بالاي سر خودم بودم و هيچ احساس دردي نمي کردم. همه از اين حرف مي زدند که چگونه اجزاي دوچرخه را از بدنم جدا کنند. وحشت آور بود . بالاخره به نتيجه رسيدند و يک جوشکار آوردند تا مرا از دوچرخه جدا کنند. مي خواستمفرار کنم تا اين صحنه ها را نبينم. به سرعت برگشتم و به عقب رفتم و ناگهان در تاريکي فرو رفتم. جز تاريکي محض چيزي ديده نمي شد و قبل از آن که بتوانم فکر بکنم قدمي به جلو رفتم و در يک چشم برهم زدن خود را در باغي شگفت انگيز يافتم.جايي که من ايستاده بودم شبيه به ايواني بود که از بدن کوهي بيرون زده بود درست چند قدمي مانده به قله. همه چيز به رنگ سپيد مرمرين و سبز هميشه بهار به نظر مي رسيد هوا بي نهايت تازه، خنک و شفاف بود. گويي اکسيژن خالص را تنفس مي کردم. کمي آن طرف تر يک نيمکت مرمرين مرا به سوي خود فرا مي خواند. نشستم و آن هواي پاک را تا اعماق وجودم حس کردم. چه مکان بي نظيري! کف ايوان از مرمر يک پارچه ساخته شده بود. اطراف ايوان ستونها و نرده هايي مرمرين خودنمايي مي کردند که گويي بدون هيچ درزي از کوه بيرون آمده بودند... پيرمردي پر از تفاهم وقتي سرانجام توانستم نگاهم را از اين منظره دلگشا جدا کنم ، مردي کهنسال با نگاهي گرما بخش و مهربان را ديدم که کنارم نشسته است. اصلا متوجه آمدن او نشده بودم ولي او آنجا بود. هاله اي از لبخند صورتش را درخشان کرد و من مي دانستم او يک دوست است چهره اش چروکيده ودر عين حال شفاف بود. چشمان آبي زلالش عميق و هوشيارانه نگاه مي کردند. نگاهم نگاهم را از او گرفتم تا در اعماقش غرق نشوم و در همان زمان او سخن آغاز کرد. صدايش محکم ولي گرم و دوست داشتني بود. او گفت (( روز سختي داشتي!)) انگار همه چيز را مي دانست. با آهي از سر خستگي گفتم (( دقيقا همينطور است.)) تازه به ياد آوردم اتفاقي افتاده است. پرسيدم ((من مرده ام!)) (( نهتو نمرده اي. بدن تو سختي زيادي کشيده است لازم نيست نگران باشي.)) از شنيدن اين خبر احساس آرامش کردم . هنوز زندگي تمام نشده بود. نمي توانستم بفهمم چطور درست مثل يک انسان زنده روي آن نيمکت نشسته بودم در حالي که مي دانستم جسمم با من نيست. در ذهنم با التماس گفتم (( چطور من اين جا هستم و اين جا کجاست؟ چطور شما را مي بينم؟ چطور مي شود در آن واحد در دو مکان باشم؟)) و با دلهره افزودم (( تو چي هستي؟)) آهنگ صدايش بلادرنگ مرا آرام کرد (( تو در مکان خاصي هستي و امنيت داري.)) و توضيح داد که آن جسم فيزيکي من که روي تخت بيمارستان افتاده است و اين خود واقعي من مي باشم که در باغ رو يايي نشسته است و گفت (( روح تو در اين باغ است و چشم روح تو اين زيبايي را درک مي کند. بي درنگ به ياد بيمارستان افتادم . لبخند عاقلانه او به من فهماند منظور جاي ديگري است و گفت(( تو از خانه ي پدرت امده اي. همان پدري که تو را آفريد. همان پدري که عشقي وصف ناپذير به بنده هايش دارد. به خاطر همين عشقي است که ما را به سفر زميني مي فرستد و به خاطر همين عشق است که دوباره ما را به سوي خويش باز مي گرداند و در آغوش پر مهر خود مي گيرد.)) + نوشته شده در Wed 30 Apr 2008 4:7 PM توسط حسين |
+ نوشته شده در Sat 26 Apr 2008 2:38 PM توسط حسين |
گذشته اي که به خاطر آوردم حال به خاطر آوردم که چگونه به زمين آمدم. به ياد آوردم که خود مسئو ليت داشتن جسم فيزيکي را تقبل کرده بودم و قول داده بودم ب< |